پوريای ولی

pooriya.jpg

پورياى ولى مردى بود قوى ، قدرتمند و معروف. با تمام پهلوانان معروف زمان كشتى گرفت و پشت همه را به خاك رسانيد.زمانى كه به اصفهان رسيد با پهلوانان اصفهان هم كشتى گرفت و همه را به خاك انداخت، از پهلوانان شهر درخواست كرد بازوبند پهلوانى مرا مهر كنيد، همه مهر كردند جز رييس پهلوانان شهر كه با پوريا هنوز كشتى نگرفته بود، گفت: من با پوريا كشتى مى گيرم اگر پشتم را به خاك رسانيد بازوبندش را مهر مى كنم. قرار كشتى را روز جمعه در ميدان عالى قاپو گذاشتند تا مردم جاى تماشاى آن كشتى كم نظير را داشته باشند.

پوريا شب جمعه پيرزنى را ديد حلوا خير مى كند و با لحنى ملتمسانه مى گويد: از اين حلوا بخوريد و دعا كنيد خداوند حاجت مرا بدهد.

پوريا پرسيد: مادرم حاجت تو چيست؟ گفت: پسرم در رأس پهلوانان اين شهر است، بناست فردا با پورياى ولى كشتى بگيرد، او نان آور من و زن و فرزند خود است، اقوامى داريم كه به آنها هم كمك مى كند، مى ترسم با شكست او حقوقش قطع شود و معيشت ما دچار سختى و مضيقه گردد!

پورياى ولى همان وقت نيت كرد به جاى آنكه پشت پهلوان معروف اصفهان را به خاك برساند، پشت نفس را به خاك اندازد، بر اين نيت بود تا با آن كشتى گير روبرو شد، وقتى به هم پيچيدند، ديد با يك ضربه مى تواند او را به خاك اندازد ولى به صورتى كشتى گرفت كه پشتش به خاك رسيد تا نان جمعى قطع نشود، و علاوه دل آن پيرزن شاد گردد، و خود هم نصيبى از رحمت خدا شامل حالش شود. نامش در تاريخ پهلوانى به عنوان انسانى والا، جوانمرد، بافتوت، و باگذشت ثبت شد، و امروز قبرش در گيلان زيارتگاه اهل دل است.

/ 1 نظر / 5 بازدید
سيد عليرضا شمس نيا

سلام وبلاگ خوبی داريد مظالب آن جالب بود موفق باشيد وبلاگ شـمـسـه بروز شد با مطلب ۱۰۰ سایت پرطرفدار در ایران به ما سری بزنيد