صدای آرزوی من

ای صدای آرزوها من جنون شعر و فریادم
روز های تلخ و شیرین می روند من سراپا شور و عشق و خیالم
دگر مپرسید ز روزگارم که زمستانی و سرد اسیر روزهای مه آلود است
به بهار و خزان زیر لب زمزمه کردم و گفتم:روزگارم اشکی و غم آلودست
دل گمراه من هر دم ترانه خوان عاشقانه می سوزد
پوسته عشقم می شکافد از عشق، گل تازه ایی به دلم می روید
بوی عشق پونۀ صحرا عطر تازه ایی به دلم می سازد
نسیم می تراود از شب مهتاب عشق تازه ایی به دلم می نازد
سحرگاهان که مست چشم یارم نگاه مهربانی سوی من بود
ولیکن گفتۀ عشق تو با من حدیث دیرینۀ سوزان تن بود
می بینی که دشت بی تاب نگاهت مرا سوی بازیها کشانده؟
به جز عشقی که از تو در دلم هست خیال و یاد دیگری نمانده
پرستوی خیالت گاه و بیگاه به گرد بامم خانه کرده
نمی دانی که مجنون نگاهت این دل ساده را دیوانه کرده !
پوچی لحظه ها بی تو می گذرد همچو دیروز ، امروز و فرداها
بگو ای دل سودا زدۀ رسوا کی رسد این ازل به پایانها
در دلم خزانی گنگ و خالی از امید فریاد بی وفایی برآورده
در زمستان سردی از جدائیها شعر دلتنگی و تنهایی به بارآورده
روزگاری در دلم عشقی بود که به آن می نازید
بهانۀ رسوایی نیمه شبی به دلم چنگ می زد که به آن می بالید
آه داستان من، داستان عشق دامنگیری است که به ضربه ایی مرا اسیر فردا کرد
به جرعه ایی از عشق مدهوش تا ابد به یاد تو اسیر و تنها کرد.
/ 3 نظر / 17 بازدید
ساحل

سلام خیلی قشنگ بود به ما هم یه سری بزن

قلب طلایی

سلام پیش منم بیا در ضمن بی زحمت رو تبلیغات پایین صفحه هم کلیک کن

قلب طلایی

سلام پیش منم بیا در ضمن بی زحمت رو تبلیغات پایین صفحه هم کلیک کن