نرمانجلس

عشق برای تمام عمر
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شددر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند بسرعت او را به درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:" باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی نداشته باشد".

پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت زنم در خانه سالمندان است هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد.

پرستار با حیرت گفت وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است .....!


comment نظرات ()