نرمانجلس

حصار
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦
حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم
comment نظرات ()
سر حلقه ازدواج
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦
سر حلقه ازدواج
سر حلقه ازدواج magnify

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5- لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

شست نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر
.
انگشت وسط خود شما
.
انگشت چهارم همسر شما
.
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است


comment نظرات ()
لطفا نظر بدین
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند ..

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست
comment نظرات ()
آیا آدمهای مظلوم هم مقصرند
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

آیا آدمهای مظلوم هم مقصرند

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
-نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .
- دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید .
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
-من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود
آنتوان چخوف


comment نظرات ()
عشق برای تمام عمر
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شددر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند بسرعت او را به درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:" باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی نداشته باشد".

پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت زنم در خانه سالمندان است هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد.

پرستار با حیرت گفت وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است .....!


comment نظرات ()
 
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦


comment نظرات ()
حوادث
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦

  از ازدواج با همکلاسی تا قتل دختر دانشجو

پسر دانشجو که به بهانه ازدواج همکلاسي خود را فريب داده و به قتل رسانده بود، دستگير شد.
به گزارش «جام جم» ، اواخر تابستان امسال مرد مسافري با مرکز فوريت هاي پليسي 110 شهرکرد تماس گرفت و از کشف جسد دختر جواني در حوالي شهرکرد پيربلوط خبر داد.
به دنبال اين تماس ، ماموران جنايي پليس آگاهي شهرکرد به محل حادثه اعزام و در بررسي آنجا با جسد دختر جواني روبه رو شدند. به دنبال اين حادثه ، جسد دختر جوان براي بررسي علت مرگ به پزشکي قانوني منتقل و جستجو براي فاش شدن هويت وي آغاز شد تا اين که چند روز بعد مردي با مراجعه به مرکز پليس ، از ناپديد شدن دختر 19ساله اش که دانشجوست ، خبر داد.
ماموران که احتمال مي دادند جسد کشف شده متعلق به دختر گمشده باشد، از خانواده اش خواستند در پزشکي قانوني هويت مقتول را شناسايي کنند که به اين ترتيب هويت وي تاييد شد.
ماموران در ادامه تحقيقات از همکلاسي هاي مقتول پي بردند که يکي از آنها که مرد جواني است ، دختر جوان مقتول را به بهانه ازدواج فريب داده و آخرين بار همراه وي ديده شده است.
با به دست آمدن اين اطلاعات ، مرد دانشجو به اتهام قتل تحت تعقيب پليس آگاهي شهرکرد قرار گرفت تا اين که چند روز پيش دستگير شد.با انتقال متهم به قتل به مرکز پليس ، وي در بازجويي به بيرون انداختن دختر جوان از خودرو،که منجر به مرگ وي شده بود اعتراف کرد. بنا بر اين گزارش ، متهم به قتل با قرار قانوني بازداشت شد. تحقيقات تکميلي از وي ادامه دارد.

  رانندگي بهانه اي براي تباهي زندگي دختر جوان

راننده سالخورده اي که به بهانه آموزش رانندگي ، دختر جواني را با خوراندن نسکافه مسموم ، ربوده و مورد آزار و اذيت قرار داده بود ، دستگير و روانه زندان شد.
به گزارش خبرنگار جام جم ، چندي پيش دختر جواني به شعبه ششم بازپرسي دادسراي عمومي و انقلاب ناحيه 5تهران مراجعه و از مربي رانندگي اش به اتهام آزار و اذيت شکايت کرد.شاکي در تشريح ماجرا به بازپرس يونسي گفت : 2هفته قبل از طريق آگهي در يکي از روزنامه ها شماره مردي را پيدا کردم که مربي بود و به صورت خصوصي به افراد آموزش رانندگي مي داد.با آن شماره تلفن تماس گرفتم و پس از صحبت با وي قرار شد چند روز بعد آموزش را شروع کند.روز حادثه همراه خواهرم به محل ملاقات با مربي رانندگي رفتم ، خواهرم وقتي ديد که او مرد سالخورده اي است ، خداحافظي کرد و رفت و من هم که به مرد مربي اعتماد پيدا کرده بودم ، سوار خودرويش شدم تا نخستين جلسه آموزش رانندگي را آغاز کنيم.
 

نوشيدني شوم

شاکي ادامه داد: مربي ام به سمت يکي از محله هاي غرب تهران و از آنجا به پارک چيتگر تهران حرکت کرد، در ميانه راه گفت که وي هنرجويانش را هميشه به يک استکان نسکافه مهمان مي کند. ابتدا قبول نکردم ، اما وقتي خودش شروع به نوشيدن نسکافه کرد، من هم قبول کردم ، اما دقايقي بعد چشمانم سياهي رفت و ديگر چيزي نفهميدم تا اين که روي تخت بيمارستان به هوش آمدم و فهميدم زندگي ام را مربي رانندگي تباه کرده و پول و مدارکم را به سرقت برده است.
به دنبال شکايت دختر جوان ، پرونده وي به اداره اطلاعات امنيت تهران ارسال شد و ماموران تحقيقات ويژه اي را براي يافتن متهم آغاز کردند. در ادامه جستجوهاي پليسي ، هويت مرد راننده فاش شد و معلوم گرديد وي حدودا 60 ساله و در يک آژانس در تهران کار مي کرده است بنابراين ماموران به محل مورد نظر عزيمت کردند و در تحقيق از کارکنان آژانس ، پي بردند که مرد راننده چندي پيش آن مرکز را ترک کرده است و تحقيقات ماموران براي يافتن متهم فراري ادامه داشت تا عاقبت چند هفته قبل مرد آزارگر در يکي از محله هاي تهران دستگير شد و با انتقال به مرکز پليس مورد بازجويي قرار گرفت و در برابر اظهارات دختر جوان (شاکي) سکوت کرد. بنا بر اين گزارش ، متهم با قرار قانوني بازداشت و روانه زندان شد تا در ادامه تحقيقات پليسي قضايي راز جرايم احتمالي وي فاش شود.
 

  زن جوان در اسارت مسافرکش هاي قلابي

پيگيري شکايت مردي که دو موتورسوار از او 10 ميليون تومان اخاذي کرده بودند، به انهدام شبکه آدم ربايي و زورگيري منجر شد.

روز 14 آذرماه سال جاري مردي با مراجعه به پليس آگاهي استان هرمزگان به کارآگاهان اطلاع داد دو مرد موتورسوار در خيابان راه را بر او بستند و با تهديد 10 ميليون تراول چک همراهش را ربودند. پس از طرح اين شکايت ماموران به چهره نگاري از متهمان پرداختند و با انجام تحقيقات وسيع و استفاده از اطلاعات مخبران توانستند هويت يکي از دو موتورسوار سارق را به نام وحيد فاش کنند اما پيش از آنکه وي را دستگير کنند تصميم گرفتند براي مدتي اين جوان را به صورت پنهاني زيرنظر بگيرند تا علاوه بر جمع آوري مدارک کامل عليه او به ساير اعمال مجرمانه اش نيز پي ببرند.

تحقيقات نامحسوس درباره فعاليت هاي وحيد فاش کرد وي با يک شرور و سارق حرفه يي به نام احمد ارتباط دارد. در حالي که براي پليس ترديدي وجود نداشت که وحيد نيز يک دزد حرفه يي است ماموران با اخذ دستور قضايي وي را دستگير کردند و اين جوان از سوي مالباخته شناسايي شد. وحيد در بازجويي ها علاوه بر اعتراف به اخاذي 10 ميليون توماني مسووليت ده ها سرقت ديگر در بندرعباس را پذيرفت و گفت در اين جرائم با چهار نفر به نام هاي احمد، مهدي، بنيامين و يوسف همکاري داشته است.در پي اعترافات اين تبهکار ماموران پليس آگاهي با همکاري بسيج موفق شدند احمد را روز 17 دي ماه در محله اسلام آباد دستگير کنند. اين متهم نيز در بازجويي به جرائمش اقرار و بنيامين را به عنوان مالخر اصلي باند معرفي کرد.

در همان حال که بازجويي ها از احمد ادامه داشت ماموران متوجه شدند اين متهم بسيار شبيه به مردي است که به اتهام آدم ربايي و تجاوز به عنف تحت تعقيب قرار دارد. مطابق محتويات پرونده دوم، روز 24 آبان ماه سال جاري زني به کلانتري 17 بندرعباس مراجعه کرده و طي شکايتي گفته بود؛ ساعت 30/19 روز قبل هنگامي که قصد داشتم از مقابل يک بيمارستان سوار تاکسي شوم و به خانه مان بروم سوار يک دستگاه پرايد مسافرکش شدم که علاوه بر مرد راننده سه مرد ديگر نيز سوار آن بودند. سرنشينان خودرو پس از طي مسافتي به زور مرا ربودند و به منطقه يي خلوت بردند و مورد تعرض قرار دادند سپس پول و طلاهايم را سرقت کردند. کارآگاهان پس از آنکه به شباهت احمد با تصوير چهره نگاري شده يکي از متهمان اين پرونده پي بردند دور تازه يي از تحقيقات را از اين مرد آغاز کردند و وي با پذيرفتن اين اتهام گفت؛ روز حادثه من و سه نفر از دوستانم که دو تن از آنها يوسف نام دارند و نفر سوم نامش محمد است زن جواني را ربوديم و ضمن تعرض به وي با استفاده از قيچي 18 النگو، يک جفت گوشواره و يک گردنبند طلايش را بريديم و ربوديم.پس از اعترافات احمد ماموران توانستند روز 18 دي ماه ساير همدستان وي را نيز به دام بيندازند و هم اکنون تحقيقات از اين باند ادامه دارد.


comment نظرات ()
همسر پادشاه عربستان فرار كرد
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦

همسر پادشاه عربستان فرار كرد

پادشاه عربستان فرمان دستگيري برادر همسرش و رئيس گارد پادشاهي كاخ را صادر كرد.

به گزارش شبكه خبر روزنامه وطن چاپ آمريكا درشماره امروز خود دراينترنت نوشت: سرويس هاي اطلاعاتي عربستان سعودي روزگذشته سرهنگ مشعل دحام الفايز، فرمانده سرويس ويژه گارد پادشاهي عربستان و مسئول نيروهاي حفاظتي ملك عبدالله بن عبدالعزيز پادشاه عربستان را دستگير كردند.

اين روزنامه به نقل ازمنابع سعودي درعربستان نوشت: بازداشت الفايز پس ازگذشت چند ماه از ناپديد شدن همسر ملك عبدالله در لندن صورت مي گيرد.

به گفته منابع آگاه سعودي درانگليس، همسر فراري پادشاه عربستان به دليل نوشتن خاطرات دوره زجر و سختي در دربار پادشاهي عربستان به لندن فرار كرده است.

درپي فاش شدن خبر فرار زن پادشاه عربستان به لندن مقامات سعودي گذرنامه ديپلماتيك همسر ملك عبدالله را ابطال كردند.

مقامات سعودي هم اكنون به اين باور رسيده اند كه سرهنگ الفايز برادر خانم پادشاه عربستان مقدمات فرار خواهرش را فراهم كرده، به همين دليل هم بازداشت شده است.

درحال حاضر كتاب خاطرات همسر پادشاه عربستان سعودي در لندن آماده چاپ شده است كه حاوي مطالب بسيار حساس ومهم سياسي است.

نويسنده كتاب خاطرات همسر پادشاه عربستان اعلام كرد: تمام كساني كه در عربستان از خاندان آل سعود زخمي برداشته اند، به ياري همسر پادشاه شتافته و اطلاعات مهم و درجه بندي شده اي را در اختيار وي قرار داده اند.


comment نظرات ()
گذري بر فلسفه نام ماههاي ايران زمين
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦

گذري بر فلسفه نام ماههاي ايران زمين

ايرانيان براي هر پديده سودمندي جشن (يعني نيايش همگاني) برگزار مي‌كرده‌اند. از اين پديده‌ها مي‌توان رويدادهاي طبيعي را نام برد. زمين در گذر خود به گرد خورشيد از مداري بيضي شكل مي‌گذرد. هرگاه خورشيد در هر يك از دو مركز اين بيضي باشد (زمين در دو سر قطر بزرگ جاي داشته باشد)، درازاي روز و شب برابر مي‌شوند كه نقطه‌هاي اعتدال بهاره و پاييزه ناميده شده‌اند.
با گذر از نقطه اعتدال و رسيدن زمين به دو سر قطر كوچك بيضي طول روز يا شب كم‌كم به بلندترين اندازه خود مي‌رسد كه به ترتيب نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه نام دارند. از سوي ديگر هم زمان با گردش زمين زاويه تابش خورشيد به بخش‌هاي گوناگون زمين نيز دگرگون شده، گرماي آنجا را كم يا زياد مي‌كند. بدين گونه سال خورشيدي، فصل‌، ماه و ديگر پديده‌هاي مربوط به گاه شماري پديد مي‌آيد. در دو نقطه اعتدال بهاره و پاييزه همچنين در نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه به ترتيب جشن‌هاي نوروز، مهرگان، تيرگان و ديگان (يلدا) برگزار مي‌شده است.

در گاه شمار ايراني سال دوازده ماه سي‌ روزه دارد كه هر روز را به نامي مي‌خوانده‌اند. هر روز كه نام آن با نام ماه يكي مي‌شده، آن روز را جشن‌ مي‌گرفته‌اند. آيين برگزاري اين جشن‌ها نيز با نام آن هماهنگ بوده است. در همه اين جشن‌ها نخست با نيايش همگاني از خداوند سپاسگزاري ‌كرده، پيمان مي‌بسته‌اند كه به خشنودي اهورامزدا براي نوكردن جهان همه كردارشان را بنابر هنجار هستي انجام دهند و خرد خود را با منش نيك همگام سازند. سپس به شادي برخاسته، داد و دهش (هديه دادن و پذيرايي) مي‌كرده‌اند.
يكي از بزرگترين جشن‌هاي ايراني نوروز است. در باور ايرانيان جهان در شش مرحله آفريده شده است: آسمان، زمين، آب، گياه، جانور، و انسان. بنابر اين باور انسان در پنج روز آخر سال آفريده شده، در نوروز از فروردين (= فْرَوَهْر = راهنماي اهورايي) برخوردار در نتيجه نو و تازه مي‌ شود. بنابر اين ايرانيان در پايان اسفند پيرامون خود را پاكسازي مي‌كرده‌اند. آنگاه در پنج روز مانده‌ي آخر سال كه به نام «پنجو، پنجه» شناخته مي‌شده با سرودن يكي از پنج بخش گاتها مي‌كوشيده‌اند كه درونشان را پاكسازي كنند، تا آماده دگرگوني نوروزي شوند. خانه تكاني پيش از نوروز يادگار اين آيين است. سپس به جشن (= نيايش همگاني) مي پرداخته‌اند تا از خداوند براي چنين آفرينش و هدايتي سپاسگزاري كنند.
انسان در خانواده ساخته و در اجتماع پرورده مي‌شود. سپس مي‌تواند با پرورش شش جلوه‌ي خداوند در خودش به او نزديك شود. از ديدگاه دستور زبان، بهمن، ارديبهشت و شهريور به صورت خنثي يا مذكر و اسفند، خرداد و امرداد نيز سه جلوه‌اي هستند كه به صورت مونث بكار برده شده‌اند. اين شش صفت در فرهنگ التقاطي ساسانيان با نام اَمْشاسپندان (به معني بي‌مرگان افزاينده، پاكان و مقدسان جاودان) دچار شخصيت فرشته‌اي شدند.
در اسطوره‌هاي ساساني تخم‌مرغ، شير و شير برنج نماد بهمن؛ آتش نماد ارديبهشت؛ فلز نماد شهريور؛ زمين نماد اسفند؛ آب نماد خرداد؛ گياه سبز و خوراكيهاي گياهي نماد امرداد هستند. انساني كه اين شش پرتو را در خود پرورده باشد، روحش چون آيينه روشنايي خداوند را باز مي‌تاباند، بنابراين كتاب آسماني گاتها و آيينه نيز بايستي نماد اهورايي شدن انسان باشد. در همه جشن‌ها از جمله پنج روز پنجه، سفره‌اي گسترده و نيايش‌ها در كنار آن انجام مي‌شود. اين هفت عنصر در همه سفره‌هايي كه براي آيين‌هاي ديني (جشن‌ها) گسترده مي‌شوند، وجود دارد و سفره هفت‌سين يادگار آن است. معني نام‌ها اين نكته را بهتر نشان مي‌دهد ...

فروردين (ماه فروهر‌ها) :

فروردين نام نخستين ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در گاه شمار ايراني سال با لحظه گذر زمين از نقطه اعتدال بهاره كه درازاي روز با شب برابر است، آغاز مي‌شود در اسطوره‌هاي ايراني پنج روز پيش و پنج روز پس از نوروز فروهر‌ها به زمين مي‌آيند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتي تا بلنداي رسيدن در مي‌آيد.
در اوستا و پارسي باستان «فرورتينام»، در پهلوي «فرورتين» و در فارسي «فروردين» گفته شده كه به معناي فروردهاي پاكان و فروهرهاي ايرانيان است.
واژه ي فروهر (فرورد، فرورتي و فروشي به معني راهنما) نام ذره‌اي از ذات خداوندي است كه براي راهنمايي باشندگان به سوي خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان يكي مي‌شود. به سخني ديگر انسان قطره‌اي كوچك از درياي خداوند است كه پس از پالايش دريايي مي‌شود به كوچكي يك قطره.
در جشن فروردينگان (نوزدهم فروردين) ايرانيان به آرامگاه‌ها رفته از خداوند براي چنين بخششي سپاسگزاري، براي درگذشتگان درخواست شادي روان و براي خود آرزوي راستكاري مي‌كرده‌اند.
بنا به عقيده پيشينيان، ده روز پيش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، براي سركشي خان و مان ديرين خود فرود مي آيند و ده شبانه روز روي زمين به سر مي برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهاي نيكان، هنگام نوروز را جشن فروردين خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمين هستند و بامداد نوروز پيش از بر آمدن آفتاب، به دنياي ديگر مي روند.

ارديبهشت (اشا وهيشتا = بهترين هنجار، راه و قانون) :

ارديبهشت نام دومين ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
طبيعت ايران در اين هنگام بهترين و زيبا‌ترين حالت خود را داشته، از بهترين هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترين چيزها زيباترين چيزهاست.گاتها آموزش مي‌دهد كه خداوند هنجاري به نام اشا بر جهان استواركرده‌ است. پيامد شناخت اين هنجار « دانش» نام دارد؛ دانشي كه انسان را توانا و پيروز مي‌كند، ولي خرسندي زماني به دست مي‌آيد كه انسان همراه با اشا از بهمن نيز برخوردار باشد.
در اوستا «اشاوهيشتا» و در پهلوي «اشاوهيشت» و در فارسي «ارديبهشت» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء اول «اشا» از جمله لغاتي است كه معني آن بسيار منبسط است، راستي و درستي، تقدس، قانون و آئين ايزدي، پاكي ... و بسيار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء ديگر اين كلمه كه واژه «وهيشت» باشد. صفت عالي است به معناي بهترين، بهشت فارسي به معني فردوس از همين كلمه است. در مجموع اين كلمه به بهترين راستي و درستي است.
در عالم روحاني نماينده صفت راستي و پاكي و تقدس اهورامزداست و در عالم مادي نگهباني كليه آتش هاي روي زمين به او سپرده شده است.
در معني تركيب لغت ارديبهشت «مانند بهشت» هم آمده است.

خرداد (رسايي و كمال) :

خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالي خورشيدي است.
بنابر چرخه‌هاي بلند مدت آب و هواشناختي ايران در اين ماه از سال سيلاب‌هاي بهاري فرو نشسته‌ و كم آبي‌هاي تابستاني هنوز فرا نرسيده است؛ بنابراين منابع طبيعي آب در بهترين حالت خود هستند. بچه‌هاي جانوران دوره حساس نوزادي را پشت سر گذاشته و شكوفه‌ها ميوه شده‌اند.
در اوستا و پارسي باستان «هئوروتات»، در پهلوي «خردات» و در فارسي «خورداد» يا «خرداد» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء «هئوروه» كه صفت است به معناي رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم «تات» كه پسوند است براي اسم مونث، بنابراين هئوروتات به معناي كمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همكاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و كمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است.
در اسطوره‌هاي ايراني نگهداري از آب ها و زندگان، در برابر ديو تشنگي به اين امشاسپند سپرده شده است.

تير (ايزد باران، ستاره تيشتر، شعراي يماني) :

تير نام چهارمين ماه سال و روز سيزدهم هر ماه گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در چرخه‌هاي بلند مدت هواشناسي ايران بيشترين تبخير و كمترين بارش در اين ماه روي مي‌دهد، ولي به هر روي نم باراني مي ‌بارد. از سوي ديگر ستاره تير در اين هنگام طلوع مي‌كند كه ستاره شناسان ايران باستان آن را قرين باران مي‌دانستند.
در اوستا «تيشريه»، در پهلوي «تيشتر» و در فارسي صورت تغيير يافته آن يعني «تير» گفته شده كه يكي از ايزدان است و به ستاره شعراي يماني اطلاق مي شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمين پاك، از باران بهره مند مي شود و كشتزارها سيراب مي گردد. تيشتر را در زبانهاي اروپايي سيريوس خوانده اند.هر گاه تيشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ريزش باران مي دهد. اين كلمه را نبايد با واژه عربي به معني سهم اشتباه كرد.
در اين اسطوره ي ايراني ديو «اَپَ ‌ئوشه» آب‌ها را بخار و در آسمان زنداني مي‌كند. ايزد تير پس از كشمكش‌هاي بسيار اين ديو را شكست مي‌دهد. بدين گونه آبها آزاد شده، باران مي‌بارد.
در تاريخ اسطوره‌اي ايران چندين جنگ بزرگ به دليل بارش باران در اين ماه به آشتي انجاميد. از رويدادهاي اسطوره‌اي اين ماه پرتاب تير بوسيله آرش است كه براي مشخص كردن مرز ايران و توران و پايان جنگي درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ايرانيان خداپرستاني بر حق بودند، ايزد باد تير آرش را تا كرانه جيحون برده، همراه با آن سختي و غم را از دل و جان ايرانيان دور مي‌سازد. در جشن تيرگان (دهم تير ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاري از خداوند و آرزوي افزايش بارش با شادي به يكديگر آب مي‌پاشيده‌اند كه نمادي از باران است. همچنين در اين روز هفت رشته رنگين را به هم تابيده نخ هفت رنگي (نماد هفت رنگ يا نو‎ع درد و رنج) به نام تيرو (به ياد تير آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره مي زده‌اند. سپس در روز باد بر سر يك بلندي اين تيرو را به باد مي‌سپرده‌اند تا همچون تير آرش سختي و رنج را از ايشان دور كند.

امرداد (بي‌مرگي و جاودانگي) :

امرداد نام پنجمين ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا «امرتات»، در پهلوي «امرداد» و در فارسي «امرداد» گفته شده كه كلمه اي است مركب از سه جزء:
اول «ا» ادات نفي به معني نه، دوم «مرتا» به معني مردني، نيست و نابود شدني و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر اين امرداد يعني بي مرگي و آسيب نديدني يا جاوداني. پس واژه «مرداد» به غلط استعمال مي شود؛ و گويش اشتباه «مرداد» به معني مرگ و نابودي به دو دليل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌هاي خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسيار ناپسنديده است. دو ديگر آنكه مرگ و نابودي نام زيبايي نيست و با فرهنگ پيشبرنده ايراني هم‌خواني ندارد.
در ادبيات مزديسنا امرداد يكي از امشاسپندان است كه نگهباني نباتات با اوست. در مزديسنا شخص بايد به صفات مشخصه پنج امشاسپند ديگر كه عبارتند از :
نيك انديشي، صلح و سازش، راستي و درستي، فروتني و محبت به همنوع، تامين اسايش و امنيت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصايص امرداد است نايل گردد.
در فرهنگ ايرانيان گياه و سبزي، نماد بي‌مرگي بوده است. زيرا گياهان عمري بسيار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه مي‌زنند. از سوي ديگر گياه با تامين هواي پاك و خوراك به ديگر زندگان، زندگي مي‌بخشد. در اين هنگام از سال گياهان در بهترين وضعيت رشد سبزينه‌اي خود هستند.

شهريور (شهرياري نيك و برگزيدني، سلطه و قدرت نيك) :

شهريور نام ششمين ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا «خشتروئيريه»، در پهلوي «شتريور» و در فارسي «شهريور» مي دانند. كلمه اي است مركب از دو جزء: «خشتر» كه در اوستا و پارسي باستان و سانسكريت به معني كشور و پادشاهي است و جزء دوم صفت است از «ور» به معني برتري دادن «وئيريه» يعني برگزيده و آرزو شده و جمعا يعني كشور منتخب يا پادشاهي برگزيده. اين تركيب بارها در اوستا به معني بهشت يا كشور آسماني اهورامزدا آمده است.
خداوند تنها شهريار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شايسته است پرورش يابد، بر همه چيز شهريار بوده، نمي‌گذارد چيزي بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نيز رابطه‌ي انسان با خدا رابطه‌ي دلداده و دلدار يا استاد و شاگرد است.
شهريور در جهان روحاني نماينده پادشاهي ايزدي و فر و اقتدار خداوندي است و در جهان مادي پاسبان فلزات. چون نگهباني فلزات با اوست، او را دستگير فقرا و ايزد رحم و مروت خوانده اند. روايت شده است شهريور آزرده و دلتنگ مي شود از كسي كه سيم و زر را بد به كار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.


مهر (پيوستن با مهرباني) :

نگهباني ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ايزد مهر است.
زمين در اين هنگام از نقطه اعتدال پاييزه مي‌گذرد بنابراين درازاي روز با شب برابر مي‌شود. گرماي خورشيد نه چون تابستان بسيار است و نه چون زمستان اندك. حيوانات و حشرات نيز در اين ماه جفت‌گيري مي‌كنند. در اسطوره‌هاي ايراني گرما و نور خورشيد را ايزد مهر مي دانستند.
در سانسكريت «ميترا»، در اوستا و پارسي «ميثر»، و در پهلوي «ميتر»، و در فارسي «مهر» گفته مي شود، كه از ريشه سانسكريت آمده به معني پيوستن.
اغلب خاورشناسان معني اصلي مهر را واسطه و ميانجي ذكر كرده اند. مهر واسطه است ميان آفريدگار و آفريدگان. «ميثره» در سانسكريت به معني دوستي و پروردگار و روشنايي و فروغ است و در اوستا فرشته روشنايي و پاسبان راستي و پيمان است. مهر، ايزد هماره بيدار و نيرومند است و براي ياري كردن راستگويان و بر انداختن دروغگويان و پيمان شكنان در تكاپوست. مهر از براي محافظت عهد وپيمان و ميثاق مردم گماشته شده است.
از اين رو فرشته فروغ و روشنايي نيز هست كه هيچ چيز از او پوشيده نمي ماند. براي آنكه از عهده نگهباني برآيد اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالاي كوه «هرا»است، آنجايي كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشي و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آريايي نگران است. اين آرامگاه، خود به پهناي كره زمين است يعني مهر در همه جا حاضر است و با شنيدن آواي ستمديدگان آگاه گشته به ياري آنان مي شتابد.
آيين مهر در دين مسيح نيز مشهود است. ايزد مهر در اصل به جز ايزد خورشيد بوده است اما بعدها آن دو را يكي دانسته اند. مورخان يوناني مهر را به نام «ميترس» ياد كرده اند و ذكر كرده اند كه ايرانيان خورشيد را به اسم «ميترس» مي ستايند. از اين خبر پيداست كه در يك قرن پيش از ميلاد مسيح، آن دو با يكديگر خلط شده اند.
ايرانيان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را «نوروز خاصه» مي‌ناميده‌اند.

آبان (آب‌ها) :

در اوستا آپ در پارسي باستان آپي و در فارسي آب گفته مي شود.
در اوستا بارها «آپ» به معني فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صيغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشيدي و نام روز دهم از هر ماه را، آبان مي دانند. ايزد آبان موكل بر آهن است و تدبير امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه «زو» كه يكي از پادشاهان ايران بود در اين روز با افراسياب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقيب نموده و از ملك خويش بيرون كرد، ايرانيان اين روز را جشن مي گيرند، ديگر آنكه چون مدت هشت سال در ايران باران نباريد مردم بسيار تلف گرديد و بعضي به ملك ديگر رفتند. عاقبت در همين روز باران شروع به باريدن كرد و بنابراين ايرانيان اين روز را جشن كنند.
آفتاب در اين ماه در برج عقرب يا كژدم قرار مي گيرد.
در اين ماه از سال به طور معول باران مي‌بارد. آبان، در گاه شماري باستاني اين ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است.

آذر (آتش) :

در اوستا «آتر» و «آثر»، در پارسي باستان و پهلوي «آتر» و در فارسي «آذر» مي گويند. آذر فرشته نگهبان آتش و يكي از بزرگترين ايزدان است.
آريائيان(هندوان و ايزدان) بيش از ديگر اقوام به عنصر آتش اهميت مي دادند. ايزد آذر نزد هندوان، «آگني» خوانده شده و در «ودا» (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدايان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در اين ماه در برج قوس يا كماندار قرار مي گيرد؛ و سرما به اندازه‌اي است كه بايد آتش روشن كرد.

دي (دادار، داناي آفريننده) :

در اوستا «داثوش» يا «دادها» به معني آفريننده ، دادار و آفريدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر «دا» به معني دادن و آفريدن است.
در خود اوستا صفت دثوش(=دي) براي تعيين دهمين ماه استعمال شده است. در ميان سي روز ماه، روزهاي هشتم و بيست و سوم به دي(آفريدگار، دثوش)موسوم است. براي اين كه سه روز موسوم به «دي» با هم اشتباه نشوند نام هر يك را به نام روز بعد مي پيوندند. مثلا روز هشتم را «دي به آذر» و روز پانزدهم را «دي به مهر» و ...
دي نام ملكي است كه تدبير امور و مصالح روز و ماه دي به او تعلق دارد.
در اين هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترين روزها و بيشترين سرما زندگي مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو مي‌سازد كه تنها خداوند مي تواند آن ها را در امان نگه‌ دارد. از سوي ديگر همه ي كارهاي كشاورزي و بيشتر كارهاي دامداري تعطيل است و بهترين راه براي گذراندن اين شب‌هاي بلند و سرد، نيايش به درگاه خداوند است. در اين ماه چهار جشن ديگان در روزهاي «اورمزد»، «دي به آذر»، «دي به مهر» و «دي به دين» برگزار مي‌شود. نخستين روز اين ماه يعني اورمزد و دي ماه (25 آذر ماه در گاه شمار امروزي) برابر با شب يلدا است. اين باور وجود داشته‌ است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشيد) رو به نابودي مي رود تا آن كه در اورمزد و دي ماه دوباره متولد مي‌شود. واژه آرامي «يلدا» اين نكته را نشان مي دهد. در فرهنگ اروپايي پس از جايگزين شدن مسحيت به جاي مهرپرستي، اين آيين تولد، به نام تولد مسيح برگزار مي شده است.

بهمن (منش نيك) :

در اوستا «وهومنه» ، در پهلوي «وهومن»، در فارسي «وهمن» يا «بهمن» گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: «وهو» به معني خوب و نيك و «مند» از ريشه من به معني منش است؛ پس يعني بهمنش، نيك انديش و نيك نهاد.
نخستين آفريده اهورامزدا است و يكي از بزرگترين ايزدان مزديسنا. در عالم روحاني مظهر انديشه نيك و خرد و توانايي خداوند است. انسان را از عقل و تدبير بهره بخشيد تا او را به آفريدگار نزديك كند.
يكي از وظايف بهمن اين است كه به گفتار، نيكي را تعليم مي دهد و از هرزه گويي باز مي دارد. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار مي رود و در سپيده دم با بانگ خويش ديو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار مي خواند، ويژه بهمن است.همچنين لباس سفيد هم از آن وهمن است.
بنا به نوشته ابوريحان بيروني، جانوران سودمند به حمايت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است.
بهمن اسم گياهي است كه به ويژه در جشن بهمنجه خورده مي شود؛ در طب نيز اين گياه معروف است.
در هات 28 بند 1 از گاتها در نماز آرزو مي‌شود كه براي خرسندي جهان همه كارهايمان با «اشا» و خردمان با «منش نيك» همگام باشد.
با نگاهي به طبيعت ايران مي بينيم كه زايش بسياري از جانوران سودمند اهلي و وحشي پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روي مي‌دهد. جشن سده كه به نظر مي رسد جشن آغاز سال نو كشاورزي بوده باشد در روز مهر ايزد اين ماه برگزار مي‌شود. درگذشته نخستين كار براي آغاز كشاورزي كندن بوته‌هاي بياباني و سوزاندن آنها بود. امروزه نيز بسياري از كارهاي كشاورزي و باغباني پس از سده آغاز مي شود.

اسفند (آرامش افزاينده، پارسايي مقدس) :

دراوستا «اسپنتا آرميتي»، در پهلوي «اسپندر»، در فارسي «سپندار مذ»، «سفندارمذ»، «اسفندارمذ» و گاه به تخفيف «سپندار» و «اسفند» گفته شده است. «اسفند» يا «سپنتا آرميتي»، آرامشي است كه از عشق و ايمان سرچشمه مي گيرد.
در ادبيات اوستايي اين جلوه اهورايي به صورت مادينه (مونث) به كار برده شده است. بنابراين در اسطوره‌هاي ايراني اين امشاسپند نگهبان زن و زمين به شمار مي رفته است. در بندهشن آمده كه زن نيك چون زمين نيك سختي‌ها را مي گوارد و بر شيرين مي دهد. از اين روي جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزي) ويژه ي زنان بوده است. در اين روز مردها با دادن هديه به زنان از ايشان قدرداني مي‌كرده‌اند.
ابوريحان بيروني از اين جشن با نام «مردگيران» ياد كرده مي‌آورد كه دختران شوي (شوهر) مورد علاقه خود را در اين روز برمي‌گزيده‌اند.
سپندارمذ، موظف است كه همواره زمين را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكي را آباد كند، خشنودي اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسايش در روي زمين، سپرده به دست اوست و خود زمين نيز نماينده اين ايزد بردبار و شكيباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.
بيدمشك گل مخصوص «سپندارمذ» مي باشد.

اينك كه معني نام‌هاي ماه را دانستيم باري ديگر به چرخه سال باز مي‌گرديم ولي اينبار با ديدي ديگر سال را از زمستان آغاز مي‌كنيم. شايد بتوان زمستان را همانند آغاز آفرينش دانست. زماني كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسايش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنايي را آفريد. آنگاه با خرد خود آيين راستي (هنجار هستي- اشا) را آفريد و بهترين منش (بهمن) را استوار كرد (هات 31 بند 7 گاتها). از آنجا كه در بيشتر موارد «بهمن» به صورت نرينه (مذكر) بكار برده شده شايد بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدري كه از دانش و خرد، منشي نيك دارد. شايد بتوان «اسفند» را نيز همانند مادر دانست، زيرا از ديدگاه دستور زبان اين جلوه خداوندي همواره به صورت مادينه (مونث) بكار برده شده است. مادري كه از دانش، دلدادگي و ايمان به خدا آرامشي افزاينده (اطمينان قلب) دارد.

منبع : وبلاگ هشلهف


comment نظرات ()
رهبر يك حزب لبنان: ايران تشيع را تحريف كرده است
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦

رهبر يك حزب لبنان: ايران تشيع را تحريف كرده است

رهبر يك حزب جديد ليبرال شيعه در لبنان طي اظهاراتي گستاخانه ايران را به تحريف مذهب تشيع متهم كرد.


به گزارش  از پايگاه خبري يا لبنان، "احمد الاسعد" كه حزب متبوعش در صدد ايجاد يك جبهه عليه شيعيان طرفدار جنبش حزب الله در لبنان است از ايران و حزب الله به دليل آنچه تحريف تشيع خواند انتقاد كرد.

وي در جريان برگزاري اجلاس بنياد دفاع از دموكراسي (FDD) در واشنگتن گفت: "شيعيان ذاتا روشنفكر و داراي ذهن باز هستند. اما تصويري كه حزب الله از تشيع به اكثريت شيعيان لبنان ارايه مي دهد غلط است!"

الاسعد ادعا كرد: "شعارهايي كه حزب الله سر مي دهد همچون شعار مرگ بر آمريكا در واقع به معناي مرگ بر دموكراسي و مرگ بر تفكر آزاد است!"

وي البته به اين موضوع اشاره اي نكرد كه آمريكا با شعار ايجاد دموكراسي به كشورهاي مسلمان لشگركشي كرده و به مداخله در امور سياسي كشورهايي چون لبنان پرداخته اما جز ناامني و تروريسم ارمغان ديگري به بار نياورده است.

رهبر حزب موسوم به LOG در ادامه سخنان گستاخانه خود خاطرنشان كرد: "مشكل اصلي در منطقه اين است كه رژيم ايران، اسلام را تحريف كرده است!"

فرزند كمال الاسعد رييس سابق پارلمان لبنان اضافه كرد: "شيعيان هرگز مشكلي با غرب نداشته اند و اين حزب الله است كه با حمايت ايران و سوريه مانع از ساخت پل ارتباطي با غرب مي شود."

وي مدعي شد: "حزب الله زنده است به خاطر آنكه ايران هر ماه 60 تا 70 ميليون دلار ميان 37 هزار خانوار لبناني  توزيع مي كند."

الاسعد ادامه داد: "با اين حال پول ايران محدود است و بخش بزرگي از شيعيان لبنان در كنار افرادي كه از جنگ 33 روزه آسيب ديده اند بهره اي از اين پول نمي برند و لذا تعداد فزاينده اي از شيعيان لبنان به دنبال جايگزيني براي حزب الله هستند!"

به گفته ناظران سياسي، حزب الاسعد در صدد رقيب تراشي براي حزب الله در لبنان است و لذا وي سعي مي كند با بيان افترا و توهين نسبت به حزب الله اولا از محبوبيت اين جنبش در لبنان بكاهد و ثانيا حزب متبوع خود را در ميان لبناني ها مشهور كند.

comment نظرات ()
داستانی عجیب ولی واقعی
نویسنده : نرمانجلس - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم  متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

 دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند )  در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .

غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.

 در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم..... 

انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا  . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند  فضای عروسی  هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .

 در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .

زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای .........

 خراش است گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را  قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری .

دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.

  زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم  دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود .

در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .


comment نظرات ()