نرمانجلس

تنهایی
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۳

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم..


comment نظرات ()
نگاه
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۳

رها ترین هم که باشی،دلت گاهی هوس قفسی می کند

که نه جنسش از آهن است و نه طلا!

 

جنسش از عشق شاید تعهد ، شاید هوس!!!

رهاترین هم که باشی،گاهی دلت هوس مخالفت میکند!!!

 

هوس یک بستنی در بهمن نگاه زندگی...

رهاترین هم که باشی،گاهی وسوسه می شوی که وسوسه کنی

 

وسوسه هایی از جنس حوا شدن...

رها ترین هم که باشی ، گاهی هوس صدای بمی را می کنی که از

یک روز خسته ی تابستانی می خواهد بگوید عزیزم یک لیوان آب خنک


comment نظرات ()
صدای آرزوی من
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩
ای صدای آرزوها من جنون شعر و فریادم
روز های تلخ و شیرین می روند من سراپا شور و عشق و خیالم
دگر مپرسید ز روزگارم که زمستانی و سرد اسیر روزهای مه آلود است
به بهار و خزان زیر لب زمزمه کردم و گفتم:روزگارم اشکی و غم آلودست
دل گمراه من هر دم ترانه خوان عاشقانه می سوزد
پوسته عشقم می شکافد از عشق، گل تازه ایی به دلم می روید
بوی عشق پونۀ صحرا عطر تازه ایی به دلم می سازد
نسیم می تراود از شب مهتاب عشق تازه ایی به دلم می نازد
سحرگاهان که مست چشم یارم نگاه مهربانی سوی من بود
ولیکن گفتۀ عشق تو با من حدیث دیرینۀ سوزان تن بود
می بینی که دشت بی تاب نگاهت مرا سوی بازیها کشانده؟
به جز عشقی که از تو در دلم هست خیال و یاد دیگری نمانده
پرستوی خیالت گاه و بیگاه به گرد بامم خانه کرده
نمی دانی که مجنون نگاهت این دل ساده را دیوانه کرده !
پوچی لحظه ها بی تو می گذرد همچو دیروز ، امروز و فرداها
بگو ای دل سودا زدۀ رسوا کی رسد این ازل به پایانها
در دلم خزانی گنگ و خالی از امید فریاد بی وفایی برآورده
در زمستان سردی از جدائیها شعر دلتنگی و تنهایی به بارآورده
روزگاری در دلم عشقی بود که به آن می نازید
بهانۀ رسوایی نیمه شبی به دلم چنگ می زد که به آن می بالید
آه داستان من، داستان عشق دامنگیری است که به ضربه ایی مرا اسیر فردا کرد
به جرعه ایی از عشق مدهوش تا ابد به یاد تو اسیر و تنها کرد.

comment نظرات ()
قطبی
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩

فروشگاه اینترنتی www.30CD.com


comment نظرات ()
دوستان
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۸

سلام دوستان

 


comment نظرات ()
برادر جان
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸

 

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه

برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه اش لاله زاره

شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان

برادر نوجونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه

تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که هم رزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی

برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه


comment نظرات ()
نیمه شعبان
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٧

میلاد نور بر مسلمانان جهان مبارک باد


comment نظرات ()
بمناسبت روز مادر
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧

روز مادر مبارک بادفرشته

نزول مائده آسمانى براى فاطمه علیها السلام  
در کتاب کشف الغمه آمده است :
روزى على علیه السلام مختصرى به عنوان قیلوله
(180) خوابید، چون از خواب بیدار شد، براى رفع گرسنگى خود غذایى از همسرش طلب کرد. زهراء علیها السلام گفت : سوگند به آن خدایى که پدرم را به نبوت و تو را به وصیت گرامى داشته ، امروز چیزى که بتوانم تو را سیر کنم ندارم ، بلکه دو روز است که خود چیزى نخورده ام و هر چه در خانه بود براى شما و فرزندانم آوردم ... !
على علیه السلام فرمود: اى فاطمه ! چرا به من خبر ندادى تا براى شما چیزى تهیه کنم ؟
فاطمه علیها السلام پاسخ داد: اى ابوالحسن ! از خداى خود شرم کرده که چیزى از تو بخواهم که انجام آن برایت دشوار باشد. على علیه السلام بعد از شنیدن سخنان فاطمه علیها السلام با دلى پر از امید و توکل به خدا، از خانه بیرون آمد و یک دینار پول قرض کرد تا براى اهل خانه چیزى بخرد، او همچنان مى رفت که مقدار بن اسود را دید که در هواى گرم این چنین پریشان در کوچه نشسته اى ؟
مقداد عرض کرد: اى اباالحسن ! مرا به حال خود واگذار و از وضع من نپرس .
على علیه السلام فرمود: الى برادر ! من نمى توانم از تو بگذرم ، مگر آنکه از حال تو با خبر گردیم .
مقداد وقتى که با اصرار على علیه السلام روبرو شد گفت :
اى ابوالحسن ! اکنون که اصرار مى کنى خواهم گفت : سوگند به خدا چیزى جز تنگدستى مرا به این حال در نیاورده ، من در حالى که چیزى جز تنگدستى مرا به این حال در نیاورده ، من در حالى که خانواده ام گرسنه بودند از خانه بیرون آمدم ، چون صداى گریه آنها را از شدت گرسنگى شنیدم نتوانستم خود دارى کنم و اندوهناک از خانه بیرون آمدم .
با شنیدن این سخنان دیده گان على علیه السلام از اشک پر شد و بر محاسن مبارکش جارى گشت . رو به مقداد کرد و فرمود: سوگند به همان خدا، که به او سوگند یاد کردى مرا نیز چنین امرى از خانه بیرون آورده و من اکنون یک دینار قرض کرده ام ، آن را به تو مى دهم و تو را بر خود مقدم مى دارم . پول را به او داد و براى اقامه نماز، به مسجد رفت . نماز ظهر را با پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به جا آورد و همچنان در مسجد ماند تا نماز عصر و مغرب را نیز در مسجد با پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به جاى آورد.
پیامبر (صلى الله علیه وآله ) بعد از نماز رو به على علیه السلام کرد و فرمود: آیا دوست دارى من مهان شما باشم ؟ على علیه السلام از شرم ، پاسخى نداد. پیامبر (صلى الله علیه وآله ) که از طریق وحى از ماجراى گرسنگى خاندان على و قرض دادن یک دینار به مقداد مطلع بود، از طرف خداى تعالى ماءمور شده بود تا آن شب را براى صرف شام به خانه على علیه السلام برود.
پیامبر (صلى الله علیه وآله ) فرمود: اى ابالحسن ! چرا نمى گویى نه ! تا برگردم و نمى گویى آرى تا به همراهت بیایم ؟
على علیه السلام عرض کرد: با کمال اشتیاق مقدم شما را گرامى مى دارم ، بفرمائید !
پس به اتفاق یکدیگر وارد خانه شدند. فاطمه علیها السلام در مطلاى خود، مشغول عبادت بود و پشت سرش قدحى پر از غذاى گرم که بخار از آن بر مى خاست وجود داشت .
فاطمه علیها السلام چون صداى پدر را شنید از مصلا بر خاست و به پدر سلام کرد. رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) پاسخ سلامتى را داده و دست بر سرش کشید و فرمود: دخترم ! چگونه روز خود را شب کردى ؟ خدایت رحمت کند ! فاطمه علیها السلام از زندگى خود اظهار رضایت کرد و گفت : به خوبى ! سپس رفت و آن قدح پر از غذا را برداشته و پیش روى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) گذارد. على علیه السلام بعد از دیدن ظرف غذا که بوى عطر آن فضاى اتاق را پر کرده بود به صورت همسرش خیره شد، پس ‍ به همسرش گفت : مرگر تو سوکند نخوردى و نگفتى که دو روز است غذایى نخورده ام .
فاطمه چ سر به سوى آسمان بلند کرد و گفت : خدا من داناتر است بدانچه که در آسمانها و زمین است و مى داند که من راست گفته ام . على علیه السلام پرسید: پس این غذا را که تا کنون مانند آن را ندیده و خوشبوتر از آن را استشمام نکرده ام از کجا آورده اى ؟ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دست مبارک خود را بر پشت شانه على گذارد و فشارى داد و فرمود: این غذا، در مقابل همان دینارى است که در راه خدا ایثار کردى در حالى که خود به آن نیازمند بودى .
در این وقت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) گریست و گفت :
الحمد الله الذى اءبى لکما ان تخرجا من الذنیا حتى یجریک یا على مجرى زکریا و یجرى فاطمة مجرى مریم بنت عمران .
سپاس خدایى را سزاوار است که نخواست شما از دنیا بروید تا تو را همانند زکریا و فاطمه را همانند مریم دختر عمران گرداند.
(181)
براى دنیا رقم ولى توشه آخرت آوردم  
در کتاب دعوت راوندى از سوید بن غفلة نقل شده که :
براى على علیه السلام گرفتاریى پیش آمد کرد، لذا فاطمه زهراء علیهاالسلام براى رفع مشکل خدمت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رفت و در زد. پیامبر فرمودند: صداى راه رفتن حبیبه ام ، فاطمه علیهاالسلام را از پشت در مى شنوم . اى ام ایمن ! برخیز و ببین کیست . ام ایمن برخاست و در را گشود، پس فاطمه علیهاالسلام وارد شد. پیامبر (صلى الله علیه وآله ) فرمود: فاطمه جان ! در ساعتى به سراغ من آمده اى که هیچگاه در این ساعت ها سابقه نداشت به دیدن من بیائى . صدیقه طاهرة عرض کرد: اى رسول خدا ! طعام ملائکه در نزد پرودگار چیست ؟ فرمودند: حمد و ستایش کردن ، عرض کرد: طعام ما چیست ؟ رسول اکرم فرمودند: قسم به آن کس که جانم در قبضه قدرت اوست یک ماه است که در منزل ما براى طبخ طعام آتشى افروخته نشده است ، ولى فاطمه جان ! به تو پنج کلمه یاد مى دهم که جبرئیل آن را به من یاد داده . فاطمه علیهاالسلام سؤ ال کردند: یا رسول الله ! آن پنج کلمه چیست ؟ فرمود:
یا رب الاولین و الاخرین ، یا ذالقوة المتین ، یا راحم المساکین ، و یا ارحم الراحمین .
اى پرودگار اولین و آخرى ، و اى صاحب نیرویى سخت استوار، اى مهربان نسبت به مساکین ، و اى مهربان ترین مهربان .
فاطمه زهرا علیهاالسلام با خوشحالى به طرف منزل برگشت . على علیه السلام سؤ ال فرمودند: پدر و مادرم فداى تو باد، با خود چه آورده اى ؟ عرض کرد: براى دنیا رفتم ولى توشه آخرت آوردم . على علیه السلام فرمودند: خیر پیش ، خیر پیش ، هر چه آورده اى خیر است .
(182)
کمک کردن پیامبر به فاطمه  
در روایت آمده است که :
روزى رسول خدا وارد خانه امیر مؤ منان على علیه السلام شد، دید على و فاطمه علیهاالسلام با هم مشغول آسیا کردن مى باشند، فرمود: کدامیک از شما خسته ترید؟ على علیه السلام عرض کرد: فاطمه علیهاالسلام از من خسته است .
پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به فاطمه علیهاالسلام فرمود: دختر عزیزم برخیز. فاطمه علیهاالسلام برخاست و پیامبر (صلى الله علیه وآله ) خود به جاى فاطمه علیهاالسلام نشست و به على علیه السلام در آسیا کمک کرد.
(183)
خانه فاطمه جایگاه رسالت  
زید بن على از پدرش على بن الحسین و از على بن ابیطالب علیه السلام روایت مى کنند که فرمود:
روزى پیامبر (صلى الله علیه وآله ) بر على و فاطمه علیهاالسلام وارد شد و دو طرف در خانه را گرفته ، فرمود: سلام بر شما اى خاندان رحمت و جایگاه رسالت و محل نزول فرشتگان ! اى دخترم ! همانا خداوند سبحان توجهى خاصى به اهل زمین فرمود و پدرت را برگزید و پیامبرش نمود. بار دیگر به زمین نگریست و از مردم روى زمین همسرت على را بعنوان برادر و جانشین من انتخاب نمود. باز به زمین نگریست و تو و مادرت را برگزید و شما را بانوى زنان جهانیان قرار داد. براى چهارمین مرتبه به زمین توجه نمود، دو پسرت را برگزید و آنان را دو آقاى جوانان اهل بهشت قرار داد. عرش ‍ پروردگار گفت : پروردگار ! اینان دو پسر پیامبرت و دو جانشین و وصى اویند، مرا به آنان زینت ده . بنابر این ، آن دو در روز قیامت همانند دو گوشواره بر دو طرف عرش خدا قرار مى گیرند.
(184)
سقف خانه فاطمه علیهاالسلام عرش پروردگار  
عبدالله بن عجلان سکونى مى گوید:
از حضرت باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: خانه على و فاطمه علیهاالسلام ازحجرات رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) است و سقف خانه شان عرض و پروردگارجهانیان مى باشد. از درود خانه آنان پنجره اى گشاده به سوى عرش ، معراج وحى مىباشد که فرشتگان صبح ، شب و در هر ساعت و هر لحظه بر آنان وحىنازل مى کنند. ورود و خروج گروههاى فرشتگان از آنان نمى گسلد، گروهى فرود مىآیند و گروهى بالا مى روند. (185)
فاطمه علیهاالسلام در مراسم حجة الوداع
در ماه رمضان سال دهم هجرى ، على علیه السلام از سوى پیامبر براى یک ماءموریت مهم رزمى تبلیغى به همراه سیصد سواره نظام به کشور یمن که در قلمرو پیامبر بود اعزام شد. پس از انجام ماءموریت و موفقیت کامل ، على علیه السلام از یمن طى نامه اى گزارش کار خود را براى پیامبر (صلى الله علیه وآله ) فرستاد. پیامبر در پاسخ به على علیه السلام امر فرمود: براى انجام مراسم حج خود را به مکه برسان .
پیامبر (صلى الله علیه وآله ) در ماه ذیقعده آن سال با عده زیادى از مردم براى سفر حج مهیا شده و در روز شنبه 25 ذیقعده سال دهم هجرى قمرى از مدینه به سوى مکه حرکت نمودند و در ذى الحلیفه احرام بستند.
همه همسران پیامبر (صلى الله علیه وآله ) و حضرت فاطمه علیهاالسلام در این سفر همراه پیامبر در انجام مناسک حج حضور داشتند.
على علیه السلام پس از گذشت سه ماه از ماءموریت . در ایام حج به مکه رسید و در آنجا همسر عزیزش فاطمه را دیدار نمود.
در پایان این سفر (حجة الوداع ) در غدیر خم در یک اجتماع با شکوه پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به فرمان خداوند على علیه السلام را به امامت و جانشینى خود منصوب نمود. پس با توجه به حضور فاطمه علیهاالسلام در حجة الوداع با اطمینان مى توان گفت که :
فاطمه زهراء در مراسم با شکوه غدیر خم حضور داشته است . (186)
اولین مدافع حریم ولایت  
در آن هنگامه غم آلود مدینه که على علیه السلام را به زور به طرف مسجد مى بردند، فاطمه زهرا علیهاالسلام میان جمعیت آمد و بین امام و آنان قرار گرفت و فرمود:
سوگند به خدا، نمى گذارم پسر عموى مرا ظالمانه به سوى مسجد ببرید. واى بر شما چه زود به خدا و رسولش خیانت کردید، با اینکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) پیروى از ما و دوستى با ما را به شما سفارش کرده بود...
آنگاه که امام را مظلومانه و با ستم به مسجد بردند، حضرت زهرا علیهاالسلام وارد مسجد شد و فرمود: رها کنید پسر عموى مرا. قسم به آن خدایى که محمد را به حق برانگیخت ، اگر از على دست بر ندارید گیسوان خود را پریشان کرده و پیراهن رسول خدا را بر سر افکنده در برابر خدا فریاد خواهم زد.
در مسجد وقتى که عمر با شمشیر برهنه ، على علیه السلام را تهدید کرد که اگر بیعت نکنى گردنت را مى زنم ، در این هنگام حضرت زهراء علیهاالسلام خطاب به ابوبکر فرمود: اى ابوبکر ! ایا مى خواهى شوهرم را از دستم بگیرى ؟ سوگند به خدا اگر دست از او برندارى ، موى سرم را پریشان مى کنم و گریبان چاک زده کنار قبر بردم رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) مى روم .
سپس دست امام حسن و حسین علیه السلام را گرفت و به سوى قبر پیامبر به راه افتاد. حضرت على علیه السلام به سلمان فرمود: سلمان ، فاطمه علیهاالسلام را دریاب ، گویى دو طرف مدینه را مى نگرم که با لرزه در آمده ، سوگند به خدا، اگر فاطمه علیهاالسلام گریبان چاک نماید و کنار قبر پیامبر نفرین و ناله سر دهد دیگر مهلتى براى مردم مدینه باقى نمى ماند و زمین همه آنها را در کام مرگبار خود فرو مى برد.
سلمان شتابان خدمت حضرت زهرا علیهاالسلام رسید و گفت : اى دختر محمد (صلى الله علیه وآله ) خداوند پدرت را مایه رحمت جهانیان قرار داده است ، خواهش مى کنم به خانه برگرد و نفرین در حق مردم نادان مکن . حضرت پاسخ داد: اى سلمان ! آنها قصد جان على (ع ) را داند، من در شهادت على علیه السلام نمى توانم صبر کنم ، صبرم تمام شده ...
سلمان گفت : امام على علیه السلام مرا فرستاد و فرمود که به شما بگویم : به خانه باز گردید و نفرین نکنید. وقتى که حضرت زهرا علیهاالسلام پیام امام را شنید، فرمود: حال که شوهر و امام من فرمان داده که به خانه باز گردم ، مى روم و صبر مى کنم و از او اطاعت مى کنم . بعد از اینکه دست از امام برداشتند امام على علیه السلام تنها و مظلوم از مسجد مدینه بیرون آمده و راه خانه را در پیش گرفت . حضرت زهرا علیهاالسلام به شوهر معصوم خود نگریسته و فرمود: على جان ! جانم فداى جان تو، جان و روح من سپر بلاهاى جان تو. یا ابالحسن علیه السلام ! همواره با تو خواهم بود. اگر تو در خیر و نیکى به سر برى با تو خواهم زیست و با تو خواهم بود.
(187)


comment نظرات ()
در پی کشف سنگواره دایناسور شناگر صد میلیون ساله در شمال مشهد
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٧

در پی کشف بخش‌هایی از فسیل یک دایناسور شناگر در ارتفاعات نزدیک کلات در شمال مشهد، پژوهشگر این طرح آن را یکی از شواهد وجود دریای باستانی تتیس در این منطقه عنوان و از ادامه کاوش‌ها برای کشف سنگواره‌های احتمالی دیگر در منطقه خبر داد.

عبدالمجید موسوی نیا، عضو هیات علمی دانشگاه پیام نور مشهد در گفت‌وگو با خبرنگار «پژوهشی» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) با بیان این مطلب افزود: در مطالعات میدانی مربوط به رساله دکتری با راهنمایی دکتر علی اصغر آریایی، استاد زمین شناسی در ارتفاعات شمال مشهد به مطالعه آمونیت‌ها به عنوان جانوران دریایی منقرض شده‌ پرداختیم که به ویژه در مزوزوئیک سن دقیق ردیفهای رسوبی را تعیین می‌کنند.

وی گفت: در این منطقه، قسمتی از اسکلت شامل مهره‌ای از بدن و استخوان باله دایناسوری را کشف کردیم که به کمک آمونیت‌های اطراف آن، موفق به تعیین سن دایناسور که مربوط به اشکوب آلبین (یکصد میلیون سال پیش) است، شدیم. این دایناسور در محدوده زمانی وسیعی زندگی می‌کرده و حتی در ژوراسیک هم بوده است.

موسوی نیا خاطرنشان کرد: تعیین جنس دایناسور در ایران ممکن نبود و با توجه به این که متخصص در این زمینه در کشورنیست و این، اولین باری بود که چنین قطعاتی از دایناسور پیدا می‌شد، شناسایی آن کار مشکلی بود، اما با راهنمایی دکتر سید امامی، ‌استاد دانشگاه تهران، نمونه‌ها را به دانشگاه مونیخ فرستادیم. البته این نمونه حدود دو سال پیش پیدا شد، اما نمی‌توانستیم آن را اعلام کنیم؛ چون نوع، جنس و سن آن به‌طور دقیق مشخص نشده بود.

وی ابراز عقیده کرد: در سالهای گذشته نیز، گزارش‌هایی از اثر پای دایناسور در برخی مناطق ایران اعلام شده بود، اما اولین مورد از اسکلت دایناسور گزارش شده است.

عضو هیات علمی دانشگاه پیام نور مشهد با اشاره به جنس PLESIOSAURUS این دایناسور اظهار کرد: این دایناسورها، شناگر بوده و در آبهای کم عمق و محیط‌های باتلاقی زندگی می‌کردند و دارای گردنی بلند بوده و شش داشته‌اند.‌ البته پروفسور سید امامی نیز حدود 30 سال قبل، دندانی از این گونه دایناسور را در فلات مرکزی ایران پیدا کرده بود.

وی تاکید کرد: وزن این دایناسورها حدود یک تن و در مواردی که اسکلت سالم آنها کشف شده 5/2 تا 3 متر طول داشته و از انواع آمونیتها، ماهی و سایر مهره داران تغذیه می‌کرده‌اند.

موسوی نیا در پایان به ایسنا گفت: این فسیل در رسوبات تحتانی‌ترین زون اشکوب آلبین فوقانی شناسایی شده و مشاهده این گونه می‌تواند به علت وجود دریای قدیمی تتیس در این منطقه بوده باشد و تحقیقات برای یافتن بخشهای دیگر فسیل یا دیگر آثار ادامه دارد اما هنوز علت یافته نشدن چنین فسیل‌هایی در کشور مشخص نشده است، زیرا در دیگر کشورها نیز فسیل دایناسورها در مناطق مرطوب و شرایط یکسانی نظیر بخشهای مرطوب ایران کشف می‌شوند.

 


comment نظرات ()
شام آخر
نویسنده : نیما غلامی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 
شام آخر magnify
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد

وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم

comment نظرات ()
← صفحه بعد